مولف ناشناخته

98

تاريخ شاهى ( فارسى )

يگانه موفق معمر - كه در بلاد [ 195 ] فارس و عراق به ديانت و امانت معروف و موصوف بود - مكنون و مخزون دارد و خود با مادر متوجه رى گردد . چون موكب سلطان جلال الدين به اصفهان رسيد استفسار حال سلطان غياث الدين كرد ، چون او را معلوم گشت كه راى رى كرده است ناگاه بىخيل و حشم و طبل و علم ، جريده به سر او رفت - و چون آن قصه از تاريخ كرمان خارج است در ذكر آن شروع نمى - رود ، و ذكر آمدن سلطان غياث الدين و كشته شدن او به حكم قتلغ سلطان تقديم يافت ، در تكرار آن فايده نيست . در آن تاريخ كه غياث الدين در كرمان كشته شد سلطان جلال الدين در ولايت آذربايجان و دياربكر به جنگ لشكر مغول مشغول بود ، اتابك قطب دين محمود ، شاه يزد ، فرصتى يافت و وسوسهء شيطانى سلسلهء دواعى او در جنبانيد ، خواست كه نقبى به گنج خانهء شيخ موفق معمر برد ، بيت : [ 196 ] هركرا عون حق حصار شود * عنكبوتيش پرده‌دار شود حافظان عنايات ازلى و حارسان رعايات لم يزلى ندا در گوش ياقوت تركان مادر علا التوالى « 1 » دادند و قفل و كليد آن خزانه در دست فكر و تدبير او نهادند تا بىدرنگ مسرعى به نزد پدر خود قتلغ سلطان فرستاد و او را از كيفيت اين حال آگهى داد و در اين گنجينهء راز بر روى دل او بگشاد . قتلغ سلطان كالبرق الخاطف و الريح العاصف ، روز سيّم ، بيت : چو شيرى در بيابان گور جويان * و يا گرگى سوى نخجير پويان بر در يزد حاضر شد با لشكرى چون آب روان در نشيب و آتش سوزان در نهيب . اتابك قطب الدين محمود شاه چون آن حال مشاهده كرد در مقام اقدام و اقتحام حيران فروماند ، نه روى ستيز را صواب مىديد و نه پاى گريز را مصلحت مىشناخت . عاقبة الامر لختى پاى ثبات فشرد و پيشانى مقاومت پيش برد . جماعت [ 197 ] بزرگان و معارف يزد همه همداستان شدند و گفتند شما را با اين مرد پدر فرزندى درميان است و هزارگونه تعلق به نيك و به دو آشكار و نهان ، و مع هذا پادشاهى قادر است و سلطانى قاهر ، و پادشاهان همسايه را تاب مقاومت و يا باب منازعت او نه ، پس با

--> ( 1 ) - شايد علاء الدوله ، رجوع شود به تاريخ جديد يزد ص 74 .